امروز: سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰ / 14. صفر .43 / 21. September .21
مناسبت روز
حدیث روز :

کرامات امام موسی کاظم علیه السلام

کرامات امام موسی کاظم علیه السلام

کرامات امام موسی کاظم علیه السلام

ائمه اطهار علیه السلام و اولیاء الهی  با استفاده از علم الهی نامحدود خود؛ توانایی ارتباط با  تمامی کائنات جهان من الجمله موجودات و حیوانات را داشته و آنها را مورد الطاف خود قرار داده اند.

ارادت کبوتر به امام کاظم علیه السلام:

علی بن ابوحمزه ثمالی حکایت می کند:

  • روزی یکی از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسی کاظم علیه السلام به دیدار  ان حضرت آمد و حضرتش را به میهمانی در منزل خود دعوت کرد
  • امام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حرکت کرد تا به منزل او رسید
  • همین که حضرت وارد منزل شد میزبان تختی  را مهیا نمود و امام کاظم بر آن تخت جلوس فرمود
  • چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت حضرت متوجه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازی و معاشقه با یکدیگر می باشند.
  • وقتی صاحب منزل با ظرف غذا  نزد حضرت وارد شد امام علیه السلام را در حال خنده و تبسم مشاهده کرد
  • از روی تعجب اظهار داشت یا ابن رسول الله این خنده و تبسم برای چیست؟
  • حضرت فرمود برای این یک جفت کبوتری است که زیر تخت مشغول شوخی و بازی هستند ،کبوتر به همسر خود می گوید:

ای انیس و منوس من ای عروس زیبای من قسم به خداوند یکتا! بر روی زمین موجودی محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست مگر این شخصیتی که روی تخت نشسته است

  • صاحب منزل با تعجب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن کبورتان را هم می فهمید
  • امام فرمود:

 بله ما اهل البیت رسالت،سخن حیوانات و پرندگان را می دانیم و بلکه تمام علوم اولین و آخرین به ما داده شده است.

 

دعای امام کاظم علیه السلام در حق شیر

على بن ابى حمزه بطائنى مى ‏گوید:

  • ابو الحسن موسى بن جعفر علیه السلام روزى به یکى از مزرعه‏ هاى خود که خارج از مدینه بود مى‏رفت. من هم همراهش بودم.
  • ایشان سوار بر استرى بود و من سوار بر خرى بودم. میان راه شیرى پیدا شد و سر راه ما قرار گرفت. من از خوف زبانم بند آمد، ولى امام کاظم علیه السلام بدون توجه و اعتنا پیش رفت و من دیدم شیر براى او اظهار خوارى و زبونى مى‏ کند.
  • امام کاظم  علیه السلام براى او ایستادند و به همهمه او گوش فرا دادند و در این هنگام آن شیر دست بر کفل استر نهاده بود و من سخت مى ‏ترسیدم.
  • آنگاه شیر خود را به کنار جاده کشاند و امام موسى بن جعفر علیه السلام رو به قبله ایستاد و شروع به دعا کرد و دیدم لبهایش را تکان مى ‏دهد و من نفهمیدم که چه دعایى مى ‏کند و سپس با دست خود به شیر اشاره فرمود برود. شیر همهمه ایى طولانى کرد و امام کاظم علیه السلام آمین مى‏ گفت تا شیر از نظر ناپدید شد،
  • امام کاظم علیه السلام به راه خود ادامه داد و من هم از پى ایشان راه افتادم و چون از آنجا دور شدیم
  • خودم را به ایشان رساندم و گفتم: فدایت گردم، موضوع شیر چه بود که من بر شما ترسیدم و به خدا سوگند از رفتارش با شما تعجب کردم.
  • امام فرمودند:این شیر از سختى زایمان ماده شیرش شکایت مى‏ کرد و از من خواست دعا کنم تا خداى عز و جل گره از کارش بگشاید و چنان کردم و به من الهام شد که توله ‏هایش همه نر خواهند بود و به او گفتم.
  • شیر گفت برو در حفظ خدا باشى و خداوند بر تو و هیچ یک از شیعیان تو جانور درنده ا‏یى را چیره نگرداند
  •  امام  فرمودند: و من چند بار آمین گفتم.(۱)

پرداخت دین بدهکار

محمّد بن عبیداللّه بکرى مى گوید: به مدینه رفتم ، وامى داشتم که از بس ‍ طلبکار آن را مطالبه مى کرد، درمانده شده بودم ، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسى علیه السلام بروم و درد دل کنم . در مزرعه اى که داشت خدمت آن حضرت رسیدم ؛ غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشکیده اى بود، من هم با او خوردم ، آنگاه پرسید چه حاجت دارى ؟ جریان را گفتم ، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت که بیرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز کرد، کیسه اى را که سیصد دینار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت . بعد من برخاستم و بر مرکبم سوار شدم و مراجعت کردم .

امام و عمری

آورده اند که مردى از اولاد عمر بن خطاب در مدینه بود، همواره موسى بن جعفر علیه السلام را مى آزرد و هر وقت وى را مى دید دشنامش مى داد و به على علیه السلام ناسزا مى گفت ، اصحاب عرض کردند: به ما اجازه دهید تا این فاجر را بکشیم ! امام علیه السلام آنها را نهى کرد و به شدت از این کار باز داشت . روزى پرسید عمرى کجا است ؟ گفتند: به کشتزارش رفته است ، امام علیه السلام از شهر بیرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت ، مرد عمرى فریاد بر آورد، زراعت ما را پا مال نکن امّا ابوالحسن علیه السلام با الاغش ‍ همان طور مى رفت تا به نزد وى رسید، پیاده شد و نشست ، با او خوشرویى کرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى کشتزارت خرج کرده اى ؟ گفت : صد دینار. فرمود: چقدر امیدوارى که محصول بردارى ؟ عرض کرد: علم غیب ندارم . فرمود: گفتم : چقدر امیدوارى که عایدت شود؟ گفت : امید دویست درهم عایدى دارم . امام علیه السلام کیسه اى را بیرون آورد که سیصد درهم داشت به او داد و فرمود: این را بگیر، زراعتت هم به حال خودش باقى است و خداوند به قدرى که انتظار دارى نصیب تو خواهد کرد. مى گوید: آن مرد عمرى از جا برخاست سر حضرت را بوسید و تقاضا کرد از لغزش او بگذرد. امام علیه السلام لبخندى به او زد و برگشت و راهى مسجد شد دید عمرى در مسجد نشسته است . همین که چشمش به امام افتاد، عرض کرد: خدا مى داند که رسالتش را در کجا قرار دهد. راوى مى گوید: اصحاب امام علیه السلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جریان تو چیست ، تو که عقیده دیگرى داشتى ؟ جواب داد: شما هم اکنون شنیدید که من چه گفتم . و همچنان امام علیه السلام را دعا مى کرد ولى آنها با وى و او با ایشان مخاصمه مى کردند. همین که امام علیه السلام به منزلش برگشت به اصحابى که پیشنهاد کشتن عمرى را کرده بودند، فرمود: دیدید چگونه کار او را اصلاح کردم و شرش را کفایت نمودم .

امام و شقیق بلخی

امّا کرامات آن حضرت ، از کتاب ابن طلحه   به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است که وى از ابى حاتم نقل کرده است که شقیق بلخى به من گفت : در سال ۱۴۹ ه -. ق . به قصد انجام فریضه حج بیرون شدم و در قادسیه فرود آمدم ، در آن میان که من به کثرت مردم ، و زیورهایى که با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سیماى گندمگون لاغرى افتاد که بالاى جامه هایش جامه اى پشمى پوشیده و عبایى به دور خود پیچیده و نعلینى در پا، یکه و تنها نشسته بود. با خود گفتم ، این جوان از صوفیه است ، مى خواهد در بین راه خود را بر مردم تحمیل کند، به خدا سوگند که هم اکنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى کنم . نزدیک او رفتم ، چون مرا دید که به سمت او مى روم ، فرمود: «اى شقیق از بسیارى گمانها دورى کن که برخى گمانها گناه است » سپس مرا ترک گفت و به راه خود رفت . با خود گفتم این کار شگفتى است که وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت . این کسى جز بنده صالح خدا نباید باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى کنم تا مرا به خدمتگزارى بپذیرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسیدم و از چشمم ناپدید شد. چون در محل واقصه فرود آمدیم ، دیدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشکهایش جارى است . با خود گفتم : این همان همسفر من است ، نزد او بروم و حلیت بطلبم ، صبر کردم تا نشست ، به طرف او رفت همین که دید به سمت او مى روم فرمود: «یا شقیق بخوان : « و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى » سپس مرا ترک کرد و رفت . با خود گفتم این جوان از ابدال است ؛ دوبار از دل من خبر داد، همین که در منزل زباله فرود آمدیم ، دیدیم آن جوان کنار چاهى ایستاده است ؛ در دستش مشک آب کوچکى است و مى خواهد آب خوردن تهیه کند، مشک از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى کردم دیدم چشم به آسمان دوخت و شنیدم که مى گفت :
« «انت ربى اذا ظماءت الى الما
ء وقوتى اذا اردت طعاما. »
خداوندا اى مولاى من ، من چیزى جز آن را ندارم ، نگذار از دستم برود!»
شقیق مى گوید: به خدا سوگند، دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز کرد و مشک را گرفت و پر آب کرد، وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت ، آنها را با مشت بر مى داشت ، میان مشک مى ریخت و تکان مى داد و میل مى کرد. جلو رفتم ، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد. عرض کردم : از زیادى نعمتى که خداوند به شما داده ، به من بخورانید. فرمود: اى شقیق ! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبین باش . سپس مشک را به من داد مقدارى خوردم دیدم تلخان و شکر است . به خدا سوگند که هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم . سیر غذا و سیر آب شدم چندان که چند روزى میل به غذا و آب نداشتم . بعدها او را ندیدم تا وارد مکه شدیم ، شبى او را کنار ناودان طلا دیدم ؛ در آن نیمه شب با خشوع و آه و گریه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع کرد در جاى نمازش نشست و تسبیح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف کرد و از مسجد بیرون شد. دنبالش رفتم ، دیدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بین راه دیده بودم ، مردم اطرافش ‍ مى گردند و به او سلام مى دهند. از کسى که نزدیکش بود، پرسیدم : این جوان کیست ؟
گفت : این موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیه السلام است . با خود گفتم : اگر این امور شگفت آور جز از چنین آقایى بود، تعجب مى کردم .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع:

۱- سایت اهل البیتhttp://ahlolbait.com/article/5787

 

نظر خود را بگذارید .

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مجمع جوانان صاحب الزمان عج الله ( سلورد ) بردسیر میباشد .

کشکول معرفت
قالب وردپرسقالب وردپرس